سوگند

سوگند که دنیای محدود ولی بی مرزی داری
سوگند که همه ی هزارکوچه ی این شهررا می شناسی ولی برای رفتن نمی دانی کدام را انتخاب کنی
سوگند که در دریا زندگی می کنی ولی آرزوی شنیدن فریاد دریا ازعلفزارٍ روی خشکی در سر داری
سوگند که زیرهیچ بارانی راه نرفتی ولی انعکاس تصویر روی سنگفرش خیابان را می شناسی
سوگند که مهاجر نبوده ای لیکن راهنمای پرستوها یی

http://nimanima8.persiangig.com/0000.jpg

وسوگند تویی که هیچ کس نیستی می شناسمت




بهشت پنهان


امروز خدا رو به زور پیداش کردم و باهاش حرف زدم نمیگم کجا ولی متن حرفایی که باهم زدیم رو می نویسم

نیما : چرا منو خلق کردی؟
خدا : می ترسم بد برداشت کنی
نیما : نترس بگو

خدا : بهت نیاز داشتم
نیما : فکرش رو می کردم
خدا : حالا دیدی نامردی

نیما : مگه حرفت معنی دیگه ای هم داره
خدا : تو نقاش هستی؟
نیما : بله
خدا : چی می کشی ؟

نیما : رئالیسم - و گاهی امپرسیونیسم
خدا : کارت در چه حدیه ؟
نیما : در حدی هست که کاملا اعتماد به نفس دارم
خدا : پس مردم کارتو رو می بینن؟
نیما : بله

خدا : اگه کسی نباشه کار تو رو ببینه چی کار میکنی؟
نیما : هیچی اعصابم خرد میشه انگار که کارم بی معنی ست
خدا : پس به کسی نیاز داری که کار تو رو ببینه و درکت کنه به قدرت قلمت ایمان بیاره وعظمت کارت رو بفهمه
نیما : بله
خدا : حالا اگر تو به یه بیننده احتیاج داری که کار تو رو ببینه نشانه ی نقص تو یا کار تو هست ؟
نیما : نه من به کارم ایمان دارم
خدا : پس نیاز من هم به تو از نقص نیست بلکه از کمال سرچشمه گرفته عین تو که نقاشیت در اوج کمال باز هم نیاز به یه نفر داره که بفهمه

نیما : بی خیال من که نفهمیدم یه سوال دیگه
خدا : بگو
نیما : چرا اون میوه رو ممنوع کردی؟
خدا : مگه میشه بی هیچ زحمتی و یه شبه همه چی رو فهمید؟
نیما : خوب چه ایرادی داشت که یه شبه به اسرارت پی می بردم
خدا : اون موقع قدر دانسته هاتو نمی دونستی اگر با
عرضه باشی از جای اولت بالاتر خواهی رسید و بدان جایی که الان هستی خیلی بهتر از اولت هست
نیما : باز هم نفهمیدم
خدا : از بس گوسفندی
نیما : حیف اصلا اون میوه رو خلق نمی کردی تا مجبور بشی ممنوعش کنی و ما رو تو دردسر بندازی
خدا : گفتم که هنوز گوسفندی بابا اصلا میوه ای در
کار نبود
نیما : یعنی چی؟

خدا : دارم دیسکانکت می شم چیزی از کارتم نمونده بمونه برای بعد بای
نیما : بای


The image “http://nimanima8.persiangig.com/kh.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


و وقتی که خداحافظی کردم رفتم تو یکی از چت روم ها و اونجا دیدم که مومنین همه می گفتند
اگر خدا می خواست بشر معرفت کامل نیک و بد را داشته باشد و به اسرار نهان
آفرینش پی ببرد او را از خوردن میوه ی درخت معرفت نیک و بد باز نمی داشت
تا بر اثر گناهکار شدن وی احتیاجی به آمدن عیسی پیدا شود
و ناگهان صدایی شنیدم که گفت
اگر عقل می توانست به همه چیز راه پیدا کند احتیاجی نبود که ایمان برای بشرآید
و بدان تا معرفت زیستن را نیاموزی هرگز به معرفت و کمال نخواهی رسید و
زمانی از زندگی برخوردار خواهی شد که زندگی خود را فدای همنوعت کنی وآن زمان که
به این معرفت رسیدی به جایی خواهی رسید که هرگز حسرت بهشت آدم را نخواهی خورد
و اگر آن میوه را نمی خوردی و آگاهانه به کمال نمی رسیدی بهشت تو فاقد ارزش بود
و اینجاست که اختیار انسان ارزش خویش را نمایان می کند

----------------------------*****--------------------------------

اوج پست

زمانی نزدیک ساحل چشمم را زیر آب دریا باز کردم کف ماسه ای دریا را دیدم
و زمانی از ساحل دور شدم دیگر کفی برای دریا ندیدم هرچند آنجا هم دریا کفی داشت و نگاهم به اعماقش راه نمی توانست یابد
زمانی که زیر سایه ام آتش را قرمزترو سوزان تر دیدم همان شعله را در نور خورشید کمرنگ دیدم
و
و باید میدانستم در تاریکی خود - خویش را در اوج دیدم و چه اوج پستی

فریاد زمین

برای خلق یک اثرنقاشی فقط نباید خورشید را در دور دست و در افق شهر که نور خود را بر ابرها می تاباند دید بلکه باید
اسبها و گاوها را هم دید که در جلگه ای پردود و غبار زمین را شخم می زنند
و انسانی که زیر بار سنگین کار روزانه از نفس افتاده است تا برای لحظه ای نفس تازه کردن کمر راست کند
فاجعه در لفاف پر زرق و برقی پیچیده شده است
و این چیزی نیست که اختراع کرده باشیم بلکه سال هاست که
فریاد زمین رواج یافته است



مدینه ی فاضله

عجب دوران خوبیه واسه زندگی کردن من که راضی ام
نه گرسنه ای هست که براش نون ببری
نه سخن بی منطقی که برای رد آن مجبور به ورق زدن کتاب منطق باشی
نه ظلمی که به خاطرش بجنگی
نه دانشجویی که بی کتاب بمونه ونه دانشگاهی که اساتیدش بی سواد باشن
و نه قاضی هست که با بی عدالتی محکومت کنه
نه کاخی که در حسرتش بمونی
نه تخم مرغی که همش غذای سه وعده باشه و با خوردنش از کله ت دی اکسید گوگرد متصاعد بشه
و نه و نه و نه های دیگه
همه ی اینها رو مدیون ملت فهیم مون هستیم
و توهم مجبوری یکی رو انتخاب کنی یا باید فهیم باشی و تو این مدینه ی فاضله زندگی کنی
یا در جرگه نفهم ها بمونی خوب حق انتخاب و اختیار اینجا به درد می خوره
پس تو هم قبول کردی فهیم باشی حالا مثل من جگرتو حراج کن دیگه بهش نیازی نیست

خاک یاآسمون

خاک همه رو رنگ می کنه مثل حوض نقاشی که گنجیشکک اشی مشی رو به هزار رنگ در میاره راستی آسمون چه رنگیه؟ آبی ؟ سیاه؟ وقتی بهش نزدیک میشیم سیاه میشه ولی وقتی دور میشیم آبی میشه مثل کوه های دوری که آبی کمرنگ دیده میشن . البته این تجربه ایست که از نقاشی داشتم پس درسته که بگیم دوری و دوستی . ولی آسمون یه چیزش با خاک فرق داره واون اینکه هرگز رنگ نمی کنه ولی به هررنگی در میاد پس کدوم بهتره خاک یا آسمون؟


عاشورا و شهر قشنگ

زن های نشسته روی صندلی های پیاده روها و جنگ پر سر و صدای تخمه با دندانها و چشم های سیاه سرگردان به دنبال دوستان دور از چشم همسران و دختران ایستاده ی رنگارنگ با دندان های سفید و بدنی باریک با ساقهای بی مو و با سینه بند نمایان و... و پسرانی با موهای بلند و براق با پیراهنی سیاه و زنجیرهایی که گَََََََرد تاریخ دوران تاریک برحلقه هایش نقش بسته در دست با بوق و کرنا ازخیابان ها عبور می کنند و پدرانی به دنبال همخوابه های امشب شان و موتور سوارانی با پرچم های سیاه دنبال مشتری برای ودکاهای روسی شان و زنان شوهردار به دنبال شوهری دیگر و بیمارانی برای یافتن شفا در این جو معنوی به امید تحقق اعتقاد خرافی شان و جنگ و دعوا درصف نذری یک کاسه آش و قمه هایی مشغول چرخ کردن کاسه سر این است جریان فکری عاشورا در این شهر قشنگ

مشکوکم

به گل سرخ وبه شبدربه قانون خدا وبه بی قانونی به خلق زن و مرد به زمان و به زمین به تاریخ وبه حال و آینده به شب و روز به هر چیز وبه هیچ و به هر حادثه و هر رخوت و به هر جزء و به کل مشکوکم . به یقین هم شک دارم با این همه شک شک دارم به مسیری که در شهر خدا بن بست است به خدا شک دارم و به آن قاطرٍ حامل که بارش خواهم بود تا معراج و به معراج شک دارم و به خودخواهی خود می اندیشم و به آن هم شک دارم و چه زیباست این همه شک و به زیبایی شک دارم

یاد سهراب








Image Hosted at ImageHosting.us


Image Hosted at ImageHosting.us

تاریخ 75/7/7


تاریخ 79/10/4



و خدا را باید کشت

گاهی فکر میکنم چرا حقیقت باید روی کاکل خدا بگردد
و شاید لازم باشد گاهی خدا را کشت تا بتوان حقایقی تازه تر
خلق کرد حقایقی در همسایگی واقعیت


The image “http://www.sharemation.com/nimanima8/0c.jpg?uniq=8nmva” cannot be displayed, because it contains errors.

همیشه نباید یک نقاشی سایه روشن داشته باشد و همیشه نباید
نقاشی ستون های دور ترروی دیوار کم رنگ تر و کوچکتر
خلق شوند چون خلق چنین اثری در مکانی که هیچ گونه فاصله ای
وجود ندارد هرگز واقعیت ندارد نمی دانم شاید کار ما کشف وخلق
حقایق نباشد وشاید پشت درهای حقیقت باید بود و فقط سرود
حقیقت را خواند و
شاید

الاغ سهراب را که ینجه را می فهمید باید کشت


بازگشت

نمی دونم چرا وقتی تنها هستم بیشتر به خودم و به این دنیا فکرمیکنم ودرد بردلم پنجه میندازه وانگارسایه ی
غمی ناشناس بر سرم سنگینی می کنه و زمانی که به ابتذال این جهان نزدیکتر می شم به پایکوبی رو می کنم

http://www.sharemation.com/nimanima8/0z.jpg?uniq=8mfhy

همیشه دلم می خواست وقتی غایبم بیشتر احساس شم تا وقتی حاضرم و همانطور که نینو گفت
وقتی یادم کردند نگاهم کنند
دیگراز گاو نر بودن که از صبح تا شب کار میکنه وکار می کنه وبه لطف
همسایه بودن با مرد کهن آبرویی برای خودش دست و پا کرده بیزارم و دلم می خواهد مانند آن شاعر چینی که
از همه ی روزمرگی ها فرار کرد و به دل طبیعت پناه برد فرار کنم ومثل او زمزمه کنم

زیر خاربست شرقی گلهای داودی می چینم
سپس زمانی به تپه های دور دست تابستانی خیره می شوم
هوای کوهستان در بامدادان پرطراوت است

http://www.sharemation.com/nimanima8/0x.jpg?uniq=8mfhs

پرندگان دو به دو باز می گردند
در اینها معنی ژرفی نهفته است
با اینهمه چون به بیان آنها می پردازم الفاظ قاصر می آیند
حماقت است که مانند برگی فرو افتاده در خاک خیابان ها عمر گذاریم
اما من این چنین زیستم
دیرگاهی در قفس به سر بردم
اینک بازگشته ام


آشنا می بینمت

انگار این سیب زمینی ول کن ما نیست هی چپ و راست میره به ما گیر میده اخیرا هم چندتا فحش و ناسزا نثارمون کرده و من هم گذشت می کنم وبراش می نویسم
خسته نباشی کم کم باورم میشه که تو کاملا غیر منتظره ای .و اینکه من باز هم کم آوردم. همه ی این جمله ها رو که نوشتی یه جایی انگار شنیدم . کم کم می فهمم چی تو اون کله ات هست

http://www.sharemation.com/nimanima8/011.jpg?uniq=8l3au

حالا یه چیزی رو بهت می گم شاید باورت نشه. انگار وجود خودم رو با وجود تو اشتباه گرفتم کم کم یک روح در دو بدن شکل می گیره . ومن آشنا تر می بینمت. اون قدیما برای مداوای بعضی ازبیمارها یه نفر بود به اسم رگ زن . و حالا می ترسم بیمار شم آخه می ترسم اگر رگزن برای گرفتن خون نشترم بزند رگ توآسیب ببیند

من کیستم؟

من کسی هستم که خدا رو در قالب عقل خودم می ریزم و ناچارش می کنم آنچنان کند
که من می فهمم و می پسندم ومایل نیستم بدانم
دیگر پستانداران چه می کنند


و اینکه سگ چاپلوس است یا گرگِ تنها و شوربخت دیوانه است
یا اینکه روباه هدف براش هر وسیله را توجیه میکند برام مهم نیست
وتنها یه چیز رو می دونم و اون اینکه وقتی برابر آینه ای قرار میگیرم تصویری
که می بینم هرگز نمی شناسم تنها نوشته ای را می خوانم که وارونه نوشته شده


حرف اول

در برابر اموری که آنها را مقدس می دانیم اولین چیزی که قربانی می کنیم جسارت خودمان است باور کنید از من هم آدمک تر های زیادی هستند که به لطف تقدسشان اون بالا بالاها نفس خدا مستشون می کنه .این آدمک ها ترسی از ارتفاع ندارند.عکس من که تا یه متر از زمین فاصله می گیرم قلبم از کار میافته.نمی دونم شاید زیر پای من تن هایی نیست که با سقوطم له شوند . واین میان خدا نیز مترسکیست که فقط نظاره گر این اتفاق نه چندان مهم است









جهنم پیشکشی است که که نباید دندانش را شمرد ومحکومیم به پذیرفتنش و بهشت را هم به ما ربطی نیست یادم میاد چندی پیش خواب جزایر قناری را دیدم بله بالاخره موفق شدم ببینم و همانجا هم خدا را دیدم نمی دونم شاید اومده بود حمام آفتاب بگیره همانجا احساس کردم خدا از رگ گردن به من نزدیکتر است

خوب گیرش آورده بودم هر چی خواستم بهش گفتم و او فقط نگاهم می کرد نمی دونم شاید اصلا صدای منو نمی شنید و مات و مبهوت فقط باز و بسته شدن دهان منو نگاه می کرد شاید هم حواسش به جنیفر لوپز بود که مبادا برای آب تنی بره تو دریا و کوسه گازش بگیره





ولی بعدا فهمیدم خدا همه ی اراجیف و نا سزاهایی که نثارش کرده بودم شنیده بود و همه ی کارها زیر سر کسی بود که از همه به من نزدیکتر بود